تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
روز نوشت های یک بچه مثبت تنها


سلام
فرداشب حنا بندون رفتیم عروسی و من بر خلاف چند سری قبل که جلیقه کوتاه با شلوار می پوشیدم
با یه تیپ اسپرت رفتم یعنی شلوار لی +تی شرت ،چند روز قبلش رفته بودیم شیراز برای خرید و خریدامو کرده بودم اما یه روز قبل عروسی مادرمو بردم توی شهر برای انجام کاری و جلوی یه لباس فروشی پارک کردم که یه تی شرت هم اونجا چشمم رو گرفت با مادرم رفتم پوشیدم بم گشاد بود یکم (من اندامی می پوشم) که فروشنده گفت باید سایزی رو که می خواد از تن مانکن دربیارم و اینکارو کرد اصلا تو حال خودم نبودم و تو ابرها سیر می کردم ایشالا نصیب شمام بشه .
ارایشگاه هم رفتم و یه مدل متفاوت زدم ،موهام انقدر بلند بود که به اندازه 4انگشت خودم بالا اومده بود و وقتی یه ور ریخته بودمش روی گوشم بود ،اولش خوشم اومد اما بعد حس کردم بد شده مادرم و برادر گفتن خیلی خوبه تو عکسامونم عالی افتادم که مطمن شدم خوب بوده (البته با یکم شک).
بریم سر اصل قصه:
شب عروسی مهمون هایی میومدن که اصلا فکرش رو نمی کردم اینا دعوت باشن یا نسبتی یا اشنایی داشته باشه با فامیل ما اما بودن و اونجایی من خوشحال شدم که یکی رو دیدم و مطمن بودم با خانواده هستن اولش فکر کردم خوابم اصلا باورم نمیشد اینام باشن ،تا آخر عروسی صبر کردم و جایی پیش بابام اینا وایسادم بلکه دخترشون رو موقع رفتن ببینم همینطور هم شد کلا رفتم توی دیدش وایسادم و...

هی زیر چشمی بهش نگاه می کردم اما اون به من نگاه نکرد شایدم خیلی زیرکانه 
نگاه کرد که من نفهمیدم ، با 7سال پیشش مو نمیزد
یه دختر زیبا و چادری ، من همیشه فکر می کردم
قیافش بد شده (نمی دونم چرا این فکر رو می کردم) اما قدش خیلی بلند نشده بود ،تنها ایرادی که
شاید میشد ازش گرفت (خیلی هم کوتاه نبود )
اونا رفتن و من حالم گرفته شد ،بعد از چندین دقیقه
رفتیم و اتفاقی دیدم هنوز توی پارکینگ هستن با پدرش و برادرش که جدا وایساده بودن سلام احوال پرسی کردیم بعدش یهو با مادرش و خودشم رو برو شدیم و من گرم سلام و احوال پرسی کردم البته با مادرش و خودش چیزی نگفت و منم چیزی نگفتم (دلم می خواست صداشو بشنوم که نشد )
قلبم خیلی تند میزد نگاه نکردم اما مطمنم که از رو لباسمم معلوم بود و در آخر از چند سانتیم گذشت و
نزدیک بود قلبم وایسه ، تو کل این مدت فقط چندبار بهم نگاه کرد ،امیدوارم اونم همین حس های خوب رو به من داشته باشه و از من خوشش اومده باشه.
من توی پست منو تنهایی و نداشتن دوست درباره وضعیت دوستیم کاملا گفتم ، منو مریم از قبل مدرسه با هم دوست شدیم(پدرامون همکار بودن) از اون به بعد هر سال یکی دوبار همو به مدت چند روز میدیدیم ،اون از من چندماه کوچک تر بود و باهم رقابت درسی داشتیم اون همیشه از من جلو تر بود (من هیچ وقت درس نمی خوندم اما وضعیتم خوب بود خدایی هوش و حافظه ام بد نبود ) یادمه اون ابتدایی شیفت مخالف ما بود روزایی که ورزش داشتیم زود تر میومد و منم با شرت لباس ورزشی که داشتم سعی می کردم بهتر بازی کنم .
همیشه محرم و نامحرم می کردیم اما پیش هم بودیم و کیف می کردیم ،توی اوج نوجوانی هردومون گوشی داشتیم حتی شماره همو نگرفتیم حتی شب تا صبح تنها توی یه اتاق بودیم اما دستمون
هم بهم نخورد و....
سال دوم راهنمایی بودم که دوباره یه مدت با هم بودیم البته خانواده عموش اینا هم بودن ، یجا بازی می کردیم که یهو توی اوج بازی اون برگشت و زد روی رون پام نمی دونم چرا منم حس کردم باید کارش رو تکرار کنم وقتی من تکرار کردم اون هیچ عکس العملی نشون نداد ولی همون موقع عموش وارد شد و منو دید -اتفاق بعدی این بود که بابام یا مادرم گفتن برو تو اتاق ببین چیزی جا نمونده باشه منم رفتم فکر نکردم کسی توی اتاق باشه و در هم باز بود و همه توی حیاط بودن منم سریع وارد شدم و با زن عموی مریم مواجه شدم که لباس برش نبود و فقط یه سوتین داشت البته شلوارش پاش بود من سریعا خارج شدم و به کسی چیزی نگفتم البته اون قطعا گفته بود.
دیگه ما همو ندیدم تا زمانی که اومدن دیدنی ما توی خونه جدیدمون خواست بیاد اتاقمو ببینه اما مادرش نزاشت ، بعد از اون فقط از فاصله خیلی دور دیده بودمش .
چندین راز رو بهم گفته بود که من هیچ وقت به کسی نگفتم البته چیز خاصی نبود ماجراهایی بود که
توی اداره اتفاق افتاده بود ولی من بی خبر بودم.
سال اولی که کنکور دادیم عکسش رو دیدم خودش بود اما اسم کوچکش فرق داشت و من تا اون لحظه
اسم شناسنامه ایش رو نمی دونستم ،از قبولیش تعجب کردم فکر می کردم یه رشته خوب توی یه دانشگاه خوب قبول بشه که نشده بود و برام جای سوال بود.
همیشه به عنوان خواهرم نگاش می کردم الان هم همین طور اما اون شب فکر کردم که شاید بتونه کسی باشه که تکمیل کننده من باشه البته اون سال ها بهترین دوست من بود اما نمیدونم چقدر فرق کرده اما قطعا به عنوان یه کیس بهش فکر خواهم
کرد .
یه زمانی عکس دونفرمون(مال اخرین دیدار) پشت صفحه کامپیوتر بود اما بزرگ تر که شدم برش داشتم اخه دیگه درست نبود .
اما خیلی دوست دارم یکبار دیگه باهاش هم کلام بشم و خاطرات قبل رو مرور کنیم ،ازش بپرسم چرا
هیچ وقت اون اسمش رو بهم نگفته بود و چرا یه رشته و دانشگاه بد!!!!
یادمه یه زمان تله کینزی و تله پاتی ذهن اومده بود رو کار منم سعی کردم با تله پاتی بهش وصل شم تا که منو از یاد نبره و بیادم باشه
یاد سریال وضعیت سفید افتادم(عشق های پاک چیزی که الان نیست) ،خیلی دوستش داشتم اما تک و توک قسمت هاییش رو دیدم اما عالی بود
نمی دونم و نمی گم که عاشقش هستم چون تاحالا عشق رو فقط نسبت به پدر و مادر و برادرم حس کردم ، حسم بهش شاید عشق نباشه اما هیچ وقت هوس یا چیز دیگه ای هم نبوده .
همیشه به دنبال عشق پاک هستم و به این دوستی های بی خودی تن ندادم ، شاید برای بعضی ها این چیزا عادی باشه اما به من آسیب میزنه چون من وابسته میشم چون من خیلی سادم.
خدا عاقبت مارو بخیر کنه

۲۷ تیر ۹۷ ، ۱۷:۳۷ ۴ ۵ ۱۳۳

نظرات (۴)

  • Boshra _p
    شنبه ۳ شهریور ۹۷ , ۱۶:۰۷
    چه ساده و روان تعریف کردید:)
    ان شاء الله عاقبت همهمون ختم به خیر بشه...
  • مولآن
    سه شنبه ۶ شهریور ۹۷ , ۱۲:۲۶
    یعنی وااای 
    من این پستو خونده بودم و کامنتم گذاشته بودم :(
    و فک کردم شما ی خانوم هستید :(
    ------
    معذرت میخوام به خاطر کامنت نامربوط بالا:(
    • author avatar
      فتل فتلیان
      ۶ شهریور ۹۷، ۱۲:۵۲

      خواهش :-)

      کامنت نا مربوط!!!!!

  • میــ๛ آنـہ
    چهارشنبه ۱۸ مهر ۹۷ , ۱۹:۰۸
    شاید درتوانش نبوده که یه دانشگاه خوب قبولشه
    منظورم اینه که عملکردش درکنکور خوب نبوده
    • author avatar
      فتل فتلیان
      ۱۸ مهر ۹۷، ۲۰:۲۶

      بله درسته 

      من چندین ساله که ازش بی خبرم اونم شاید افت کرده بوده

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

یه پسر مثبت متولد 77 که تنهاست ودوستی نداره اینجا بی پرده می نویسم از روزهام از خوشی هام ودردهام و...
بنظرم گاها دوستای مجازی خیلی واقعی تراز دوستامون توی دنیای واقعی هستن
صبورم ، خوش خندم ، خوشحالم ، رویا پردازم (توی رویاهام زندگی می کنم)، عاشقم و....
از زندگی عقب افتادم اما هیچ وقت از زندگی و اهدافم دست نمیکشم