تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
روز نوشت های یک بچه مثبت تنها


من و مامانم روز پنجشنبه حدود ساعت 16:15رفتیم برای اینکه ماشین بگیریم و بریم شیراز ، داداشم که
کلی گرفته بود بابامم یکم(خانوادمون خیلی بهم وابسه هست) اقا رفتیمو یه ماشین شخصی دیدیم که آشنا بود دیگه توی رودروایسی با اون رفتیم که خداییش بد نبود ولی تا مسافر گیرش اومد طول کشید . اقو رسیدیم شیراز از ما اصرار از اون انکار که پول بر نمیدارم ماهم پولمون خورد نبود اونم می گفت من ندارم بقیشو بدم ، منم بدو رفتم به یه فلاکتی پول رو خورد کردم .
نشستیم یه چیزی خوردیم تا که ساعت حرکت رسید سوار شدیم ، اتوبوس واقعا مرتب و عالی بود ،یه دختره هم کنار ما نشسته بود که کلا اعتقادی به حجاب و اینا نداشت ولی در کل هم ماشین و هم راننده جوانش و هم همسفرامون خیلی عالی بود.
سر ساعت رسیدیم میدان ازادی و پیاده شدیم ، مامانم که تو ماشین خوابش نمیبره همون موقع داشت چرت میزد که صداش زدمو سریع پیاده شدیم.
کلا خالم اینا مامانم رو برای تهران اومدن حسابی ترسونده بودن و خیلی استرس داشت (مخصوصا سر طلا هاش) مامانم انقدر ترسیده بود که میدان ازادی به اون بزرگی رو ندیده بود و من که اینقدر باهاش حرف میزدمو نمیشنید ،همون موقع یه راننده چت کرده بود که ما سوار بشیم از من انکار از اون اصرار که مامانم حرف منو گوش نداد و اخرش سوار شد و رفتیم دانشگاه تهران حالا ساعت چنده 8 ما چند همایش داریم 12:30 رفتیم بالا تر توی بوستان لاله نشستیم و با مادرم صحبت کردم و تازه میفهمید من چی بهش میگم ،مادرم حسابی پاش ورم کرده بود کفشش پاش نمی رفت و حسابی وضعیت پاش خراب بود ازش خواستم بشینه تا برم یه چیزی واسه صبحانه بگیرم اما با اصرار با پای درد دنبالم اومد (بخواطر ترس) رفتیمو برگشتیم با نون سنگک و عدسی که مامانم خواست .
داشتیم میرفتیم که یه جا بشینیم صبحانه بخوریم که 3تا خانوم ازمون پرسیدن از کجا نون گرفتین که مادرم نصف نون رو باهاشون شریک شد و اونام برا ما چایی اوردن ،مادرم ازشون ادرس بازاری برای کفش گرفت و اونا با اصرار یه مسیر مارو رسوندن و بقیه رو با خط واحد رفتیم (میدان بهارستان) هردومون کفش خریدیم و از اونجا رفتیم یه سر کوچه برلن و با اسنپ برگشتیم دانشگاه تهران (دانشکده پزشکی) شلوغ بود سانس دوم بود وارد شدیم و به همه یه CDدادن که حاوی یه سری اطلاعات بود شفیعی هم اومد توضیح داد و از چیز هایی گفت که ما نمیدونستیم و حسابی بازار گرمی کرد واسه خودش و گفت 30نفر بیشتر جا نداره (بعدش حد اقل دو سانس دیگه هم داشت) بعد اتمام مادرم گفت سریع اسم بنویس که واست انتخاب رشته کنن کلا دو نفر این کارو میکردن یکی واسه انتخاب رشته یکی هم واسه تحصیل خارج کشور حسابی غلغله بود کسی حساب مرد و زن نمی کرد
از مادرم خواستم اون بخش که 99%زن بودن پولو بریزه و من رفتم واسه خارج کشور اسم نوشتم (قبلا با خانواده صحبت کردم یه موافقتی ازشون گرفتم) ... اولش کنار وایساده بودم و مودبانه جلو میرفتم که بعدش منم بزور خودمو جلو بردم و اسم نوشتم برا انتخاب رشته هم ثبت نام کردم و اومدیم بیرون (بیش از 100نفر اسم نوشتن اما گفت 30نفر بیشتر جا نداریم) اومدیم بیرون و داشتیم سر همین مساءل صحبت می کردیم و بستی می خوردیم ،رفتیم بوستان لاله و از اون ور مجدد رفتیم کوچه برلن و 7تیر و یکم خرید و من بدبخت با یه کیف کولی سنگین میگشتم .
دیگه گفتیم بریم برا ترمینال که هرچی اسنپ می گرفتیم بعد یه مدت یا راننده قطع می کرد یا ما مامانم هم خسته بود و کلافه (تو این مواقع بد اخلاق
کلافه ، بی حوصله ، گیر سه پیچ و...) اقا متروکنار دستمون بود (خالم اینا گفته بودن سوار نشید)و بالاخره با مترو رفتیم و هی مامانم با چشم اشاره می کرد نرسیدیم ، وای گم شدیم و من بهش اعتماد میدادم و می گفتم چندین ایستگاه مونده و سر اطمینان بیشترش از چند نفر هم می پرسیدیم ، رسیدیم ترمینال 1ساعت به حرکت مونده بود که یه نفر مال ترمینال که ازش پرسیدم کجا بلیط رو چاپ کنیم گفت بدویید که الان حرکت میکنه حالا از من اصرار که 1ساعت به حرکت مونده و اون مرده نه الان حرکت می کنه و مادر مام استرس که وای ولمون میکنه بخواطر مادرم بدو رفتیم و بلیط رو گرفتیم و دید که یک ساعت وقته یکم نشستیم و چیزی خوردیم و سوار شدیم غیر قابل انتظار بود اتوبوس پوکیده و یه راننده میانسال که حسابی ناشی بود و بد رانندگی میکرد ،چندین نفر سوار اتوبوس شدن که کلاس های فن بیان و ..شرکت می کردن و باهم دوست بودن اقا اینقدر بلند بلند حرف میزدن که اعصاب مارو خورد کردن و در کل بغیر اونا هم سفرامون بیشعور بودن ،وسط راه ماشین خراب شد و با وجود اینکه خیلی سریع رانندگی می کرد با چندساعت تاخیر رسیدم و پریدیم تو یه ماشین و اومدیم .
من در کل اعتماد بنفس خوبی داشتم و توی این سفر بیشتر شد مادرم هم همینطور ،مادرم دکتر گفته استرس براش بده و سر اینکه استرس منو نداشته باشه باهم رفتیم ولی کمم استرس بیخودی نکشید .
مادرم قبلا خیلی ادم مستقلی بوده ،چندین سال توی شهرای مختلف تنها زندگی کرده بوده و ... اما بعد ازدواج این کم تر میشه و خالم ایناهم الکی ترسونده بودنش و... سر همین استرس و ترس بیخودی داشت که خداروشکر این استرس بیخودیش از بین رفت و یه اعتماد بنفس جدید و زیاد پیدا کرد.
برای نهار رفتم از بیرون غذا بگیرم که دختری که سفارش می گرفت رو دیدم و شناختم که توی پست بعد میگم براتون جریانش چیه

۳۱ تیر ۹۷ ، ۱۸:۴۵ ۲ ۱ ۱۰۸

نظرات (۲)

  • آقای برادر
    يكشنبه ۳۱ تیر ۹۷ , ۱۸:۵۷
    سلام

    برای کدوم کشور اعزام میکنن؟؟
    • author avatar
      فتل فتلیان
      ۳۱ تیر ۹۷، ۱۹:۱۳

      آسیایی ، توصیه کرد با شرایط فعلی کشورای اروپایی نریم وگرنه من قصدم اروپایی بود

  • محمد
    شنبه ۶ مرداد ۹۷ , ۱۱:۵۷
    آقا میشه یه کم بیشتر توضیح بدی
    همایش؟ دانشگاه تهران؟ بورس خارج؟
    یعنی شما کنکور دادی دانشگاه تهران قبول شدی بعد قبل ثبت نام میتونی انتخاب کنی که بری بورس خارج یا همان جا درس بخونی؟
    یا این یه طرح دیگه است؟
    • author avatar
      فتل فتلیان
      ۶ مرداد ۹۷، ۱۴:۴۶
      سلام 
      داداش این یه همایش بود برای انتخاب رشته که خودشون معرفی کردن (موسسه رهجوی دانش -علیرضا شفیعی)و یه سری اطلاعات بهمون دادن
      حالا قرار شد برای من انتخاب رشته کنن ببینیم چی میشه بعد اسمم رو برای تحصیل در خارج هم نوشتم که اگه یه یوقت انتخاب رشتمون جایی نرسید بتونم از طریق این موسسه برم خارج  در ضمن خیلی موسسه هست که این کارو میکنه
      سوالی بود در خدمتم 
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

یه پسر مثبت متولد 77 که تنهاست ودوستی نداره اینجا بی پرده می نویسم از روزهام از خوشی هام ودردهام و...
بنظرم گاها دوستای مجازی خیلی واقعی تراز دوستامون توی دنیای واقعی هستن
صبورم ، خوش خندم ، خوشحالم ، رویا پردازم (توی رویاهام زندگی می کنم)، عاشقم و....
از زندگی عقب افتادم اما هیچ وقت از زندگی و اهدافم دست نمیکشم