تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
روز نوشت های یک بچه مثبت تنها


این داستان بر اساس واقعیات است

صبح بیدار شدم (البته ظهر بود ساعت 10) از طرف پدر دعوت به کار شدم برا چیدن لیمو های درخت .
بعضی ها خوب میفتادن بعضی ها شوت میشدن و سر از ناکجا اباد درمیاوردن بس که بابام محکم میزد
بنده حقیر وظیفه جمع اوری رو داشتم ،زیر درخت داشتم لیمو جمع میکردم و پدر محکم به درخت ضرباتی رو وارد میکرد که لیمو ها بریزه، لیمو ها مثل خمپاره به سمت من میومدن برا از پا دراوردنم اما من که دشمن فرضی بودم با مهارت هرچه تمام تر جا خالی میدادم و کارم وقتی سخت تر میشد که به دلیل لخت بودن باید حواسم میبود خار به بدنم وارد نشه اما خوب زمین و زمان دست بهم دادنو بالاخره دوتا از خمپاره های دشمن به پس گردن و پهلوی من اصابت کرد و منو زمین گیر کرد اما من کسی نبودم که جا بزنم همچنان به مقاومت و جمع اوری لیمو ادامه دادم و حتی شاخه های خشک پر خار رو هم با قیچی چیدم اما حرکتم انقدر حساب شده نبود چون دور و اطراف خودمو مین گذاری کرده بودم و هرلحظه امکان داشت به خودم اسیب بزنم بعد از اتمام کار شروع کردم به خنثی سازی اما یک لحظه پایم لغزید خواستم بیفتم سعی کردم دستم را بر زمین بگذارم و خودم را حفظ کنم اما اما شد انچه نباید میشد یک خار به تمام در انگشت شستم فرو رفت بلد فریاد زدم نهههههه و بعد سعی کردم به ارامی بیرون بکشمش تا از اسیب های احتمالی پیش گیری کنم اما باز هم من کسی نبودم که کنار بکشم عزمم را جزم کردم و خود رابا هر بدبختی بود از منطقه الوده بیرون کشیدم و شروع به جمع اوری لیمو های دیگر کردم حین جمع اوری با صحنه ای درد ناک مواجه شدم بغض گلویم را گرفت اشک از گوشه چشما بیرون می امد و به ارامی روی گونه هایم میغلتید و به زمین می افتاد یکی از لیمو ها حین فرود به دلیل وزیدن باد های مخالف بر روی یکی از تیز ترین و برنده ترین خار ها افتاده بود و جان به جان افرین تسلیم کرده بود ،چه لیموی زیبایی بود به ارامی پیکر نحیفش را خارج کرده و در آغوش گرفتمش و گریستم تف به این دنیای ناعادلانه و ظالمانه
در پایان با خستگی هاو مجروحیت های فراوان خسته و نالان ادامه پاک سازی منطقه را به سرگرد پدر فتل سپرده و به داخل منتقل شدم

۲۸ شهریور ۹۷ ، ۱۶:۴۶ ۱۹ ۴ ۱۸۰

نظرات (۱۹)

  • ما جــــــــღــــــدہツ
    چهارشنبه ۲۸ شهریور ۹۷ , ۱۶:۵۴
    خخخخخخخخخ چه عملیات سختی بود...واقعا خسته نباشید میگم بهتون خخخ
    • author avatar
      فتل فتلیان
      ۲۸ شهریور ۹۷، ۱۶:۵۵

      خخخخ

      سپاس :-)

      خوشبختانه دشمنو از پا دراوردیم

  • ما جــــــــღــــــدہツ
    چهارشنبه ۲۸ شهریور ۹۷ , ۱۶:۵۹
    حقا که سرباز شجاعی هستید...مراقب باشید از اونور ترورتون نکنن خخخخخ

    :)))
    • author avatar
      فتل فتلیان
      ۲۸ شهریور ۹۷، ۱۷:۰۲

      :-)

      خخخخ دو سه تا بادیگارد غول دارم حواسشون هست

  • لیمو جیم
    چهارشنبه ۲۸ شهریور ۹۷ , ۱۷:۱۲
    :))) چه باحال هم نوشتید
  • banooye bahar
    چهارشنبه ۲۸ شهریور ۹۷ , ۱۷:۱۹
    فقط موقع تکون دادن درخت و ریختن لیموها روی سر شما 😂😂
    • author avatar
      فتل فتلیان
      ۲۸ شهریور ۹۷، ۱۷:۲۲

      :-)

      نمیدونم چطور یکیش خورد به پهلوم !!!!

  • banooye bahar
    چهارشنبه ۲۸ شهریور ۹۷ , ۱۷:۲۳
    پدر پهلو رو نشونه گرفته 😁
    • author avatar
      فتل فتلیان
      ۲۸ شهریور ۹۷، ۱۹:۱۸

       احتمالا :-)

      فکر کنم به قصد کشت و به سمت قلبم شلیک کرد اما عوامل فیزیکی به پهلومرسوندنش خخخ

  • F.KH
    چهارشنبه ۲۸ شهریور ۹۷ , ۱۷:۴۳
    حالا اگه جای شما یه دختر داشت میفتاد
    یهو یه پسر قوی و جذاب با موهایی که
    ریخته رو پیشونیش و چشمای مشکی که
    نگرانی توشون موج میزنه پیدا میشد و 
    دستشو مینداخت دور کمر دختره و 
    نمیگذاشت بیفته.

    وقتی عنوان رو خوندم فکر کردم واقعا درباره سربازیه.
    خیلی قشنگ بود،من از این خاطرات باحال ندارم.😢😢
    • author avatar
      فتل فتلیان
      ۲۸ شهریور ۹۷، ۱۹:۲۰

      اره دقیقا

      جدی!!!!اره اره اونم میشد برداشت کرد 

      ممنون 

      منم خاطرات باحال مثل همسنای خودم ندارم :-)

  • pep peroni
    چهارشنبه ۲۸ شهریور ۹۷ , ۱۸:۰۸
    خسته نباشید سرباز فتل :)
    امیدوارم بخاطر این مقاومت جانانه بهتون مدال شجاعت بدن !
    • author avatar
      فتل فتلیان
      ۲۸ شهریور ۹۷، ۱۹:۱۶

      سلامت باشید :-)

      مدال حقه من سهم منه مال منه

  • F.KH
    چهارشنبه ۲۸ شهریور ۹۷ , ۲۰:۰۹
    تا برداشتتون از خاطرات باحال چی باشه.

    اتفاقات مشابه دختر واسه پسر هم پیش میاد.منتهی به یه شکل دیگه(موقع افتادن
    • author avatar
      فتل فتلیان
      ۲۸ شهریور ۹۷، ۲۰:۱۵

      هرکس خاطره ای داره که حداقل واسه خودش جالب باشه 

      یعنی در حال ضایع شدن؟!!

  • F.KH
    چهارشنبه ۲۸ شهریور ۹۷ , ۲۲:۴۹
    منظورم ضایع شدن نبود.اگه یه مرد قوی دخترو نجات میده.وقتی یه پسر میخوره زمین یه دختر چشم آبی و مو قهوه ای و
    خوشگل یهو میرسه و با نگرانی حال پسرو میپرسه و یه بطری آب از تو کیفش بیرون میاره و به پسر میده.آدم باید تو اینجور موارد شانس داشته باشه.
  • آرام :)
    چهارشنبه ۲۸ شهریور ۹۷ , ۲۳:۵۷
    خنده دار بود :)
    مخصوص قسمت جمع آوری لیمو ..
    • author avatar
      فتل فتلیان
      ۲۹ شهریور ۹۷، ۱۹:۴۹

      :-)

      خودمم همون قسمتو دوست دارم

  • F.KH
    پنجشنبه ۲۹ شهریور ۹۷ , ۱۹:۵۹
    این شانسا واسه قصه هاست.تو واقعیت 
    همچین دختر و پسری پیدا نمیشه
    • author avatar
      فتل فتلیان
      ۲۹ شهریور ۹۷، ۲۰:۱۴

       تو واقعیت هم هست اما کم است

      معیار زیبایی برا هرکس متفواوته

  • F.KH
    پنجشنبه ۲۹ شهریور ۹۷ , ۲۲:۱۱
    شاید باشن،من تا حالا ندیدم.

    حرف من چه ربطی به معیار زیبایی داشت؟؟؟؟
    • author avatar
      فتل فتلیان
      ۲۹ شهریور ۹۷، ۲۲:۱۹

      من دیدم 

      نمیدونم چرا نوشتم!!!! اون لحظه حس کردم باید بنویسم وقتی صحبت از دختر چشم ابی و مو قهوه ای شد  اخه من مو مشکی دوست دارم:-)

  • F.KH
    پنجشنبه ۲۹ شهریور ۹۷ , ۲۲:۳۵
    من این دختر و پسر تو رمانا خوندم

    هرکسی یه مدلی دوس داره.دوست من سلیقش تو این مورد کاملا برعکس منه.

    یکی میگفت هرکس آرزوی چیزی که نداره 
    رو میکنه.با این حساب موهاتون مشکی 
    نیست.شایدم اشتباه میکنم.
    • author avatar
      فتل فتلیان
      ۲۹ شهریور ۹۷، ۲۲:۴۷

      اره درسته

      من موهام مشکی نیست تقریبا قهوه ایه یه رنگ خاص بیشتر تو نور افتاب معلوم میشه رنگ موهام 

      اما کلا مشکی و چند رنگ خاصو دوست دارم (شرابی و..)

  • F.KH
    پنجشنبه ۲۹ شهریور ۹۷ , ۲۲:۵۰
    با ارزوی رسیدن شما به چیزی که دوست دارید.

    انقدر موبایلو دستم کرفتم و کامنت نوشتم
    بقیه بهم مشکوک شدن.
    • author avatar
      فتل فتلیان
      ۳۰ شهریور ۹۷، ۰۰:۵۸

      ممنون :-)

      خخخ منم بس که کم پیام میدم برا سر زدن به وبم و کامنت گذاشتن میرم یجا دنج و خلوت

  • پرتو کیانی
    جمعه ۳۰ شهریور ۹۷ , ۱۲:۱۹
    خخخخخخ عالی بود...
    خسته نباشی دلاور:)))
  • غلامرضا ...
    جمعه ۳۰ شهریور ۹۷ , ۱۶:۲۸
    سلام...
    بهرنگ یه گروه زدم ممنون میشیم اگه بیای.
    https://t.me/joinchat/J0n5qU7nWD3pln_VPjLhtQ
    • author avatar
      فتل فتلیان
      ۳۰ شهریور ۹۷، ۱۸:۰۶

      تلگرام ندارم :-( 

      اگه شد حتما میام نشد بعدا میام

  • میــ๛ آنـہ
    چهارشنبه ۱۸ مهر ۹۷ , ۱۹:۱۱
    یکی از لیمو ها حین فرود به دلیل وزیدن باد های مخالف بر روی یکی از تیز ترین و برنده ترین خار ها افتاده بود و جان به جان افرین تسلیم کرده بود ،چه لیموی زیبایی بود به ارامی پیکر نحیفش را خارج کرده و در آغوش گرفتمش و گریستم


    خیلی قهقه زدم وقتی این متن بالاتون رو خوندم
    • author avatar
      فتل فتلیان
      ۱۸ مهر ۹۷، ۲۰:۲۷

      :-)

      خداروشکر که خنده رو لبتون نشسته البته قهقه

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

یه پسر مثبت متولد 77 که تنهاست ودوستی نداره اینجا بی پرده می نویسم از روزهام از خوشی هام ودردهام و...
بنظرم گاها دوستای مجازی خیلی واقعی تراز دوستامون توی دنیای واقعی هستن
صبورم ، خوش خندم ، خوشحالم ، رویا پردازم (توی رویاهام زندگی می کنم)، عاشقم و....
از زندگی عقب افتادم اما هیچ وقت از زندگی و اهدافم دست نمیکشم