تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
روز نوشت های یک بچه مثبت تنها



با وجودی که خیلی خیلی خستمه اما تا داغه باید بنویسمش.
خوب طی تماسی که دیشب بابام بایکی از دوستاش داشت هماهنگ کرد من با دوستش برم حالا دوستش کی می خواست بره ساعت 5صبح با اجازتون 4:45بیدار شدم (بغیر ساعت دو که از خواب پریدم)
ساعت هفت و ده دقیقه رسیدیم از یه مسیر جدید بردمو گفت بپر اون ور خیابون ماشین بگیر برو و منم همینکارو کردم البته قبلش رفتم شیر و کیک خوردم بجا صبحانه ای که نخوردم(میل نداشتم) یه مسر تقریبا طولانی تا دانشگاه بود که ترجیح دادم پیاده برم بس که زود رسیدم (تقریبا 3ساعت به کلاسم مونده بود) بین راه هم یه 15-20دقیقه ای توی پارکا نشستم بعدم 3تا بنگاه رفمتم که سریع ردم کردن وارد دانشگاه شدم رفتم واسه کارت دانشجوییم (الان داداشم زنگ زد که ببینه رسیدم خونه یا نه کلی ذوق کردم) که گفتن دستگاه خرابه فردا بیا، همینجور پر خوردمو بعدم رو صندلی راه رو نشستم که یهو یه خانم اومد کنارم نشست کلی سوال صحبت اینا بعدم پسرش اومد پسرش بهم معرفی کرد و رفتن حالا پسرش اصلا قرار نیست بیاد دانشگاه!!!!
اول رفتیم سر کلاس فیزیک استاد خوبیه اما سخت گیر ، کارگاه کامپیوتر تا 15مهر برگزار نمیشه که این باعث شد با یه پسره دوست بشم :-)کلی وضعشون خوبه مامان و باباش پزشکن بعد با پسری که از خوزستان میومد اشنا شدم .
کلاس ریاضی هم خوب بود استادش مثل اینکه اسون میگیره بهمون تقریبا 30بعد اومدنش کلاسو تعطیل کردتو این بین تا کلاس بعد با دوتا پسر دیگه اشنا شدم .
کلاس اخر معارف بود ، ما اخرین گروهی بودیم که تو دانشگاه کلاس داشت (وقتی اومدیم بیرون همه درا بسته بود نگهبانم نبود!!!!!) کلاسی بسی چرت که استادش یه اخوندپیر بود اما شوخی زیاد میکرد و از حرکاتش ما خندمون میگرفت خدا اخرو عاقبتمون بخیر کنه با این استاد ،سر این کلاس با پسر دیگه ای اشنا (اینم مایه دار) که کل مسیرو رسوندم :-)
*تو کلاس معارف دختر و پسر رو یهو جدا کرد
*می خواست حرف دخترا بشنوه دستشو گذاشت پشت کوشش و چند ضربه زد که یهو دخترا پوکیدن از خنده ولی ما کم
*برا حضور غیاب هنوز لیست نداشت یه برگه داد گفت اسمتون ، رشتتون و شماره دانشجوییتونو بنویسید که یکی از دخترا اشتباهی موبایلش نوشته بود کلی خندیدیم و شد اولین سوتی
*ساعت 5صبح از خونه زدم بیرون و 7برگشتم حال ندارم پاهامم خیلی درده
*یه پسره بسیار بسیار بسیار بسیار نچسب تو کلاسمونه که امیدوارم کمتر ببینمش

#چالش مدرسه ملینا 

همه دعوتن 

۳۱ شهریور ۹۷ ، ۲۰:۱۸ ۸ ۵ ۱۳۳

نظرات (۸)

  • mn :)
    شنبه ۳۱ شهریور ۹۷ , ۲۰:۴۱
    مشتاق شدم همکلاسی هام ببینم:)

    • author avatar
      فتل فتلیان
      ۳۱ شهریور ۹۷، ۲۰:۴۷

      :-)

      ایشالا که هم کلاسیاتون خوب باشن 

      مال ما پسرا خوب بودن 

      دخترا برخورد نداشتم ولی بنظرم خوب بودن

  • f. f
    شنبه ۳۱ شهریور ۹۷ , ۲۱:۰۹
    :)))))
    خدا به خیر بگذرونه...
    • author avatar
      فتل فتلیان
      ۳۱ شهریور ۹۷، ۲۱:۵۶

      :-)

      اره واقعا 

      ازمون کنفرانسم می خواد

  • banooye bahar
    يكشنبه ۱ مهر ۹۷ , ۰۶:۲۹
    خدا قوت 
    شما هم مثل یه بنده خدایی در بیان پادرد دارین 
    • author avatar
      فتل فتلیان
      ۱ مهر ۹۷، ۱۴:۰۷

      ممنون:-)

      اون بنده ی خدا شمایین !!!؟

  • banooye bahar
    يكشنبه ۱ مهر ۹۷ , ۱۴:۱۰
    نه دیروز یه نفر از بچه های بیان بود 
  • آرام :)
    يكشنبه ۱ مهر ۹۷ , ۲۰:۳۰
    وای شماره  موبایل 😅
    • author avatar
      فتل فتلیان
      ۳ مهر ۹۷، ۱۶:۲۲

      اره !!!!

      نمیدونم دختره حواسش کجا بوده!!!!

  • ناشناس
    پنجشنبه ۱۲ مهر ۹۷ , ۱۳:۲۸
    شاید یه روز همون پسر نچسب صمیمی ترین دوستتون شد D:
    هیچ چیز اولین روز مشخص نمیشه :)

    • author avatar
      فتل فتلیان
      ۱۲ مهر ۹۷، ۱۴:۳۰

      یعنی مطمن باش هیچ وقت حتی سمتشم نمیرم 

      من از یکی بدم بیاد دیگه بدم اومده 

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

یه پسر مثبت متولد 77 که تنهاست ودوستی نداره اینجا بی پرده می نویسم از روزهام از خوشی هام ودردهام و...
بنظرم گاها دوستای مجازی خیلی واقعی تراز دوستامون توی دنیای واقعی هستن
صبورم ، خوش خندم ، خوشحالم ، رویا پردازم (توی رویاهام زندگی می کنم)، عاشقم و....
از زندگی عقب افتادم اما هیچ وقت از زندگی و اهدافم دست نمیکشم