تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
روز نوشت های یک بچه مثبت تنها


این پست شاید خیلی طولانی بشه امیدوارم حوصله کنید بخونیدش ، پیش پیش ببخشید :-)
دوشنبه صبح رفتم دانشگاه تو سالن ورودی بودم که اومدم به میز پلاستیکی تو راهرو تکیه بدم که زوار میز از هم در رفت پهن شدم وسط سالن بسی بهم خندیدن آب شدم از خجالت .
بعد از کلاسا تو حیاط دور هم جمع بودیم و داشتیم خدا حافظی میکردیم که پیشنهاد دادن بریم بیرون ، کاملا یهویی (قبلا بیرون رفتن دوشنبه کنسل شده بود) دوتا اسنپ گرفتن برا رفتن ما گروه اول سوار شدیم و حرکت کردیم حدود 20متر رفته بودیم که مقصدو ازمون پرسید و فهمیدیم اشتباه سوار شدیم و پیادمون کرد برگشتیم دم دانشگاه دیدیم بقیه رفتن یه اسنپ دیگه گرفتیم ، به اونام زنگ زدیم گفتیم اینجوری شده دیگه نمیایمم و کلی اذیتشون کردیم .
من بودمو 3تا از دخترا ، وسط راه یکیشون خواست حساب کنه که سریع دستشو پس زدمو خودم حساب کردم ، راننده گفت یه پونصدی داری گفتم نه ، از اونا پرسیدم یهو افسانه گفت چرا من دارم بعد یهو گفت فتل برگشتم ، کیف پولشو داد بهم !!! گفتم این چیه گفت یه پونصدی داخل فلان زیپشه دربیار ، یکم دست دست کردم دیدم روم نمیشه کیفشو پس دادم گفتم اگه میشه خودتون بهم بدین بی زحمت و کلی بهم خندیدن .
ما با وجودی که دور تر حرکت کرده بودیم اما زود تر رسیدیم دم باغ کلی توریست بود وقتی ما پیاده شدیم همه یه لبخند خوشکل بهمون تحویل دادن و اخرش یه خانمه ازمون خواست که وایسیم و عکس بگیریم من نرفتم پیش دخترا برا عکس ولی تا نرفتم ازشون عکس نگرفت .
بچه ها رسیدن ، رفتیم داخل کلی گشتیم و عکس گرفتیم (تکی ، چندتایی ، دست جمعی) بعدشم که الکی الکی فاصله انداختیم که اون دوتا مرغ و خروس عاشق باهم تنها بشن (یه نم بارون زد هوا دونفره دونفره بود).
بعدشم یه مسیر زیادو برگشتیم و رفتیم ایستگاه تصفیه خون !!!! اب انار خوردیم ( الوچه هم توش بود) جاتون سبز خیلی خوشمزه بود ولی چون معدمون خالی بود منو دوتا دخترا حالمون بد شد و ضعف رفتیم دیگه با اجازتون کلی رفتیم تا سفره خونه پیدا بکنیم که پیدا نشد ، رفتیم یه فست فودی لاکچری وقتی از در فست فودی اومدیم بیرون سریع ریموت درو زدن و تعطیل کردن !!! بدبختا داشتن تعطیل میکردن که ما رفتیم .
بعدم همون مسیرو کلا برگشتیم و تیکه تیکه از هم جدا شدیم .
پ ن : حدیث تنها هم گروهیمونه که کامپیوتر نیست و معماریه یه تیکه چوب داشت اینقدر مراقبشون بود که نشکنه ولی تو اخرین نقطه خدا حافظی خورد تو پای افسانه و شکست
روز فوق العاده ای بود هر تیکش یه مسخره بازی دراوردیم و کلی خندیدیم خوشحالم که دوستای خوبی پیدا کردم
پ ن :رسما یخا اب شد و باهم صمیمی شدیم منو که کلا با اسم کوچیک صدا میزنن و جوری رفتار میکنن انگار 10ساله میشناسمشون
پ ن : سینا و الهه ( سینا اول الهه رو دوست داشت) فاز و نولن شوخی شوخی تیکه میندازن بهم و در اخرش الی سینارو چنان ضایع میکنه ک سینا ترجیح میده بره تو افق محو بشه
پ ن : الهه عاشق یکی دیگس مام میدونیم و هی اذیتش میکنیم
پ ن : افسانه ظاهرا منو دوست داره بد نخ میده همه فهمیدن اصلا بر خوردی باهاش نداشتم یهویی اونقدر صمیمی شده که نگو

۲۵ مهر ۹۷ ، ۱۵:۱۵ ۵ ۲ ۱۲۹

نظرات (۵)

  • ما جــــــــღــــــدہツ
    چهارشنبه ۲۵ مهر ۹۷ , ۱۵:۲۳
    ته این دانشگاه رفتاناتون به کجا میکشه...خدا داند:)
    دوستی ها قشنگن ...ولی تا وقتی که اندازه و حدود داشته باشن:)
    حالتون پر از اتفاقات خوب :)
    • author avatar
      فتل فتلیان
      ۲۵ مهر ۹۷، ۱۵:۲۷

      بعله خدا داند .....

      خداروشکر گروهمون دوستانس نه چیز دیگه حد و حدوداتم از طرف همه رعایت میشه (قانونه)

      ممنون همچنین :-)

  • F.KH
    چهارشنبه ۲۵ مهر ۹۷ , ۱۷:۲۱
    بدم میاد وقتی زمین میخورم کسی بهم بخنده.
    کلا چیزای ترش و تند و تلخ خوبن.دوس
    دارم این چیزارو.
    یه بار به یکی گفتم "تو"،یه مدلی باهام برخورد کرد که الان به صمیمی ترین دوستم میگم "شما".
    مثل رمانا شد کل کل کردنا.
    چرا همه تو دانشگاه عاشق میشن؟؟؟
    • author avatar
      فتل فتلیان
      ۲۵ مهر ۹۷، ۱۸:۲۶

      منم همینطور ولی خودمم اجبارا باهاشون خندیدم :-|

      منم دوست دارم البته نه خیلی زیادشو

      عجب !

      :-)چه جالب

      نمیدونم !!! خیلی از دوستام که میگن عاشق نشدن میان به من عشقشون نشون میدن کلا همه بهم اعتماد دارن 

      ولی واقعا خودم عاشق نشدم نمیدونم چرا

  • F.KH
    چهارشنبه ۲۵ مهر ۹۷ , ۱۸:۵۵
    عاشق نشدن که بد نیست.کسی که عاشقش میشی باید لیاقت عشقت رو داشته باشه.البته اگه عشق واقعی باشه.
  • banooye bahar
    پنجشنبه ۲۶ مهر ۹۷ , ۲۱:۳۹
    همیشه به شادی و خوشی 

  • ریزوریوس ❤:)
    سه شنبه ۱ آبان ۹۷ , ۱۶:۵۴
    نمیدونم چطور میشه که دختر پسرای یه ورودی انقدر صمیمی میشن‌. من و دوستم و دو نفر از پسرامون از صبح تا ۹ شب تو یه ایستگاه برای کمپین باهم بودیم و جز در موارد ضروری حرف نمیزدیم! حرف هم میزدیم باهاشون انقدر در و دیوار رو نگاه میکردن و ایگنور میکردن دیگه حرفم نمی زدیم. بعدشم بعد از این همه با هم بودن انتظار داشتیم یه سلام بدیم به هم! اما عین گاو از کنارمون رد میشدن و میشن. 
    • author avatar
      فتل فتلیان
      ۲ آبان ۹۷، ۱۱:۳۷

      عجب !!!!!

      مال ما اینقدر صمیمی شدن که خدا میدونه حالا این بین من یکم بیشتر مراعات میکنم ولی صمیمی شدیم عجیب حالا مینویسمشون

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

یه پسر مثبت متولد 77 که تنهاست ودوستی نداره اینجا بی پرده می نویسم از روزهام از خوشی هام ودردهام و...
بنظرم گاها دوستای مجازی خیلی واقعی تراز دوستامون توی دنیای واقعی هستن
صبورم ، خوش خندم ، خوشحالم ، رویا پردازم (توی رویاهام زندگی می کنم)، عاشقم و....
از زندگی عقب افتادم اما هیچ وقت از زندگی و اهدافم دست نمیکشم