تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
روز نوشت های یک بچه مثبت تنها


دوشنبه بعد کلاسا قرار شد بریم بیرون بچه ها کاور برا گوشیشون بخرن دو پسر با سه تا از دخترا قرار شد با ماشین بریم اون مرغ و خروس عاشقم جدا بیان رفتیم سوار ماشین بشیم که ف گفت ماشین بلدی گفتم اره شوماخر شاگردم بوده که گفت خوب بیا سوییچ رو بگیر تو بشین پشت فرمون ! که من قبول نکردم حالا چرا اول که اتومات نرونده بودم و بهونمو هم به همین کردم دوم مسولیت داشت اونم ماشین یه دختر ، دیگه از اونا اصرار از ما انکار ، اخرخودش نشست پشت فرمون منم جلو نشستم خیلی نرفته بویم که هی میگفت ماشین داره بوق میزنه و از من خواست یه نگا بندازم تو یه حرکت ترمز دستی ماشینو خوابوندم و همه زدن  زیر خنده .
به دلیل وارد نبودن راننده ماشینو نزدیک ایستگاه مترو پارک کردیمو با مترو رفتیم از این سر شهر رفتیم اون سر شهر تو مترو هم همش در حال مسخره بازی یا سلفی گرفتن در حالات مختلف به صورت دسته جمعی! (مترو خلوت بود).
رسیدم به محل قرار مرغ و خروس عاشقم بهمون ملحق شدن و گفتن یه خبر مهم براتون داریم که هر چی اصرار کردیم هیچی نگفتن با کوله باری از فضولی رفتیم برا خرید کاور ، گله ای هجوم میبردیم
تو مغازه ها ، کل مغازه رو بهم میریختیم و میومدیم بیرون نتیجه کلی پیاده روی و مغازه بهم ریختن شد خرید دوتا کاور بعدش دوباره کلی پیاده رفتیمو رسیدیم به یه کافه اول قرار شد خبرشون رو بهمون بدن که یهو یه کارت عروسی دراوردن و بهمون دادن
یه لحظه هممون فکمون افتاد و هی کارتو از دست هم میکشیدیم و نگاه میکردیم اخرشم فهمیدیم اسکلمون کردن :-) بعدشم جاتون سبز بستنی و فالوده زدیم بر بدن و دو گروه شدیم که بریم خونه.
تو برگشت با کلاه های تو یه مغازه کلی بچه ها عکس گرفتن وسطای راه مامانم زنگ زد و حال و احوال کرد و اون موقع بود که فهمیدم بابام هنوز شهر دانشجویی هست و مسیرش دقیقا همونجا بوده
که من شاد و شنگول قدم میزدم ولی خوب خداروشکر زمان بندی جوری بود که منو ندیده بود .
بعدشم اومدم خوابگاه نهار خوردم اونم چه نهاری ،تخم مرغ :-|

۱۸ آبان ۹۷ ، ۱۵:۰۱ ۰ ۲ ۴۲

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

یه پسر مثبت متولد 77 که تنهاست ودوستی نداره اینجا بی پرده می نویسم از روزهام از خوشی هام ودردهام و...
بنظرم گاها دوستای مجازی خیلی واقعی تراز دوستامون توی دنیای واقعی هستن
صبورم ، خوش خندم ، خوشحالم ، رویا پردازم (توی رویاهام زندگی می کنم)، عاشقم و....
از زندگی عقب افتادم اما هیچ وقت از زندگی و اهدافم دست نمیکشم