تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
روز نوشت های یک بچه مثبت تنها


سه شنبه اماده شدمو حرکت کردم واسه دانشگاه نرسیده به دانشگاه گوشیم زنگ خورد ، دوستم بود ، گفت کجایی گفتم نزدیکم گفت نری دانشگاه ها !!!گفتم چرا ؟ گفت پیچوندیم رفتیم بستنی بخوریم .
بهم ادرس داد ولی هیچ تاکسی نبردم زنگ زدم تا برام اسنپ بگیرن و بعد از کلی دردسر اسنپ اومد و رفتم و رسیدم بهشون . بستنی رو زدیم که یه گروه از بچه ها رفتن دانشگاه برا امتحان و منو چهارتا از دخترا که امتحان نداشتیم موندیم بعدشم راه افتادیم رفتیم خوابگاه افسون و ح که دو قدمی کافه بود ، ح رفت که اماده بشه الف هم رفت کمکش افسون و یکی دیگشون پیش من موندن و تو فرعی کنار در خوابگاه قایم شدیم تا که کسی نبینتمون و داستانی بود ، اون دوتا هم که برگارو له میکردن و تعریف های من از خوابگاهمو گوش میدادن و...
بالاخره ح اماده شد و با یه ماشین راه افتادیم به سمت دانشگاه و این بین کلا درباره چه لباسایی هنوز لازم دارم و چه رنگی باشه حرف زدن و ... این بین هم راننده که یه پیرمرد بود هی چپ چپ نگاه من میکرد .
رسیدیم دم دانشگاه دوباره سوار ماشین شدیم و برا مرکز خرید اخه دوستمم می خواست کاپشن بخره ، بعد از دو دور رفت و برگشت یه مسیر دوتا دیگه بهمون اضاف شدن و شدیم 8 نفر ، بین راه کلا اهنگ با صدا بلند همه هم در حال رقص رفتیم سمت مرکز خرید و خودش فازی داد .
رسیدیم این بار الف حاضر شد بشینه تو سبد و ما حلش بدیم !!!ما حل میدادیم و اذیت میکردیم ملتم هاج و اج نگاه ما میکردن ، اخرین مسیر که دیگه خواست پیاده بشه گفت یکی منو بغل کنه که من اغوشمو براش باز کردم ولی بغلش نکردم (یه شوخی بود ) یهو یه خانومه (فکر کرده بود من دوست پسر الف هستم ) اومد به الف گفت میدونی اگه شوهر من بود منو بغل میکرد و ما هیچ ما نگاه.
مثلا قرار بود برا دوستم کاپشن بخریم که کاری نکردیم براش و رفتیم نهار خوردیم بعدشم که سر از شهر بازی دراوردیم !!! آی چسبید آی چسبید که نگو
و نپرس .
این بین مامانم اینا که شهر دانشجویی بودن هی پیجم میکردن و مجبور شدیم خلاصه تر کنیم و برگردیم
به خواطر ح رفتیم نون خامه خریدیم همین که نشستیم بخوریم چشمم افتاد به دختر میز رو به رویی ! خیلی آشنا بود یه آن یخ کردم سریع دست الف رو گرفتم کشیدمش جلو خودم ، بچه ها گفتن چی شد؟ گفتم حس میکنم آشناست (میدونید خیلی شبیه یار قدیمی بود) خیلی بهم نگاه میکرد ، اینو دخترا هم متوجه شده بودن و تا حدی غیرتی شده بودن مخصوصا که وقتی گفتم این دختر برام مهم بوده و هی ازش ایراد گرفتن و عکس گرفتن که اگه یوقت بخواد اذیتم کنه منم عکس اونو با پسرایی که همراهشن داشته باشم .
خیلی شبیه بود اما بعید میدونم اون بوده باشه اخه اون خیلی رفتارش فرق میکرد اون اینجور ادمی نبود، دیگه وسطاش دلو زدم به دریا و شوخی هامو از سر گرفتم و اخرش کار به اونجا رسید که صورت منو و دوستمو خامه ای کردن بعدشم به دلیل تنگی وقت برا منو دوتا از دخترا سریع ازشون جدا شدیم و حرکت کردیم و مجبور شدیم یه مسیر طولانی رو پیاده بریم که اونم داستانی داشت برا خودش در کل روز بیاد موندنی شد .
**جالب اینجا بود که فهمیدم خانوادشون منو میشناسن ، چه به اسم چه عکس حد اقل مامان افسون و الف میشناسنم تازه زنگ میزنن میگن فتل سلام میرسونه و کلی از شیرین کاری هامو براشون تعریف کردن
**برا چهار شنبه هم قرار بود دوباره برن مرکز خرید اما هرچی خواهش کردن من نموندم و با مامانم اینا برگشتم ، اخه دلیلی نداشتم که به مامانم اینا بگم بعدشم دیگه پولی نداشتم رسما دیگه ته زده بودم
**من قرار شده خونه بگیرم ، بچه ها بیشتر از من عجله دارن برا خونه دار شدنم اخه می خوان بکننش پاتقشون ! افسانه میگه وسط خونه رو هم پرده میکشیم که اونو و ح هم بیان با من زندگی کنن!!!

۰۹ آذر ۹۷ ، ۱۵:۴۸ ۳ ۴ ۷۶

نظرات (۳)

  • ناشناس
    جمعه ۹ آذر ۹۷ , ۱۶:۰۲
     😂😂😂
    یکم شبیه دانشجو ها باشین 😐
    حسودیمون شد 😐

  • مسیو ..
    جمعه ۹ آذر ۹۷ , ۱۶:۴۸
    حاجی دمت گرم فقط همین :))

    یعنی عشق و حال به این میگن و واقعا اکیپ پایه و باحالی دارین و خودتم که ته باحالا هستی دیگ :))
    • author avatar
      فتل فتلیان
      ۹ آذر ۹۷، ۱۹:۲۱

      فداتم 

      اره خداروشکر گروه خوبی داریم

  • F.KH
    چهارشنبه ۱۴ آذر ۹۷ , ۱۷:۰۲
    الان فقط درباره جنسیت این حروف الفبا
    کنجکاوم...
    • author avatar
      فتل فتلیان
      ۱۵ آذر ۹۷، ۰۸:۴۴
      تو حروف الفبایی که میگم فقط خ پسره بقیه حروف دخترن
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

یه پسر مثبت متولد 77 که تنهاست ودوستی نداره اینجا بی پرده می نویسم از روزهام از خوشی هام ودردهام و...
بنظرم گاها دوستای مجازی خیلی واقعی تراز دوستامون توی دنیای واقعی هستن
صبورم ، خوش خندم ، خوشحالم ، رویا پردازم (توی رویاهام زندگی می کنم)، عاشقم و....
از زندگی عقب افتادم اما هیچ وقت از زندگی و اهدافم دست نمیکشم