تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
روز نوشت های یک بچه مثبت تنها


یاد یه خاطره افتاد ، بچه عموم خیلییی کوچیک بود و هر وقت زنگ میزدیم خونشون این بر میداشت یه ساعت چرت و پرت میگفت 😂🤦🏻‍♂️ بعد یبار مامانم باش حرف میزد و داشت گولش میزد که بره مامانشو صدا کنه من رفتم نزدیک تلفن(جوان بودم و جاهل ) نمیدونم یه دادی جیغی چیزی زدم 😁 که بچه کپ میکنه دیگه اصن حرف نمیزنه 😐 مامانمم خیلی تقلا کرد به حرفش بیاره ولی اون خیلیی ترسیده بود شاید قهوه ای رنگی هم تشکیل داده بود  ولی خداروشکر دیگه پا تلفن نمیومد بعد اون  روش تربیتی من 😂

حالا جالبش اینه مامانم به زن عموم میگفت علیرضا چرا صحبت نمیکنه اومده پای تلفن بام حرف نمیزنه!😐😂 اونم میگفت خیلی عجیبه ساکت یجا نشسته 🤣


۹۹-۶-۲۲ ۱۱ ۷ ۹۸

۹۹-۶-۲۲ ۱۱ ۷ ۹۸


فیکس تو یه روز دوتا دسته گل اب دادم 😂

خب اولش رفتیم با پدر گرام لپ تاپ بگیریم و خب مغاز دار اشنا بود و برا دیدن لپ تاپ از اون چیزی که گذاشته بود برا وارد نشدن ازش رد شدیم ما ، کارمون که تموم شد خدافظی کردیم بیایم بیرون ما پامون خورد به سطل روی اون میز طور (یه سطل بود برا جمع کردن اب اسپلیت) ببین اینقد شدید بود تا اب تو صورتمم ریخت پرو پاچه دوتا از دوستای بابام که دم در بودنم کلا خیس شد 😂 من که انگار یه سطل اب یخ ریختن روم هیچی نگفتم 

شبش بابا گفت ماشینو بزن بیرون یه آبی روش بگیر و تر تمیزش کن مام گفتیم چشم ، در پارکینگو زدم باز شد هنوز ریموت دستم بود که اصن یهوو پرتاب شد و فقط دیدم چند تیکه افتاد اینور و اونور هیچی دیگه هر چیزشو از یجا پیدا کردم خداروشکر خراب نشده بود همش سالم بود نصف شب نشستم سرهمش کردم 😁

 


۹۹-۶-۱۸ ۱۶ ۶ ۸۸

۹۹-۶-۱۸ ۱۶ ۶ ۸۸


 

مجردانه طور نشستیم اخر شب فیلم ترسناک ببینیم، درارو بستن چراغاا خاموش اصن یه وضعی ، بعد هر چی منتظر ترساک بودن شدیم هییچیی نبود حتی یه صحنه 😐 یکیشون تک به تک صدامون میزد فتل هنوز خودتو خیس نکردی !!! میگفتم نه خشکه خشکه میگفت فلانی تو چی !!! بعد میکفت وااییی من که *** تو خودم چکار کنم ، بماند که چقده جیغ زدیم و دادو بیدادای الکی و چقده مثلا ترسیدیم خودمون زدیم درو دیوار 😂😐 فردا شبش یکی دیگه گذاشتیم ببینیم که صحنه ترسناک داشت ولی صحنه خاک برسریاش بیشتر بود 😐🤦🏻‍♂️ بگم پورن دیدیم سنگین تره 

از صبح هم یه هیئت جان نثاران خورش بادمجون(من متنفرم ازش) شکل گرفت که اول منو بیدار کردن بعد شدیم جان نثارات خورش سبزی و دوستمو بیدار کردیم و در پایین ویس هیئتمونو میشنوید 😅😂 حدس بزنید اینا با چیه!!!  

خب ویس اکی نشد که براتون بزارم ولی صدای ملاقه و قابلمه و کفگیر با قاشق چنگال میشنیدین که دارم طبل و اینا میزنن و نوحه می خونن 😂

پ ن : ۷ تا پست تا ۱ ماه اینده منتشر میشه که همه رو نوشتم و انتشار در اینده زدم 😎 یکی اسپندی چیزی بیاره خودمم موندم چطو یهو اینقده فعال شدم 😂😅


۹۹-۶-۱۵ ۱۱ ۸ ۸۸

۹۹-۶-۱۵ ۱۱ ۸ ۸۸


ساامولیک چطوریین 

ببخشید اینقده کم هستم(شاعر میگه هستم ولی خستم 🤪😂) به زودی میام و قول میدم خیلییی فعال باشم و هفته ای دو سه تا پست بزارم 😎

بچه ها احتمالا یه سایت راه اندازی کنم و تو فکرشم و قراره اموزش های و پنل ها و خدماتی توش بفروشم ولی تو انتخاب اسم براش موندم یعنی هرچیو خواستم بزارم ساخته بودن نامردا 😭

میشه بم نظر بدین ! مغسیی

 


۹۹-۶-۱۰ ۱۴ ۹ ۱۲۵

۹۹-۶-۱۰ ۱۴ ۹ ۱۲۵


پوزش نامه : خب خب من از همه کسایی که بم تبریک گفتن تشکر کردم ولی آیدارو یادم رفت که اینجا اول معذرت بخوام و ویژه تشکر میکنم و مرسی مرسی که به یادم بودی 🌹

خب یادمه اون وقتا که خوابگاه بودم یه شب بچه ها گفتن با یکی از دوستاشون بریم بیرون ، خب حالا حرکتامون چجوری بود اول بصورت خطی راه میرفتیم بعد با شماره سه یکی یکی یه قر ریز میدادیم و اصن یه وضعی😂 از خیابون که می خواستیم رد بشیم یکیشون عجیب خودشو میزد به معلولیت و همههه ماشینا وای میسادن براش و شاید کلیی احساس تاسف که وایی چه جون حیفی بعد اخرای خیابون صاف وایمیساد درست راه میرفت 😂😂 که حقیقتا خونش برا ریختن حلال بود .

گوشی یکیشون زنگ خورد یه دوست دیگش که ورزشکار بود و مسابقات خارج از کشور (ظاهرا ملی پوش بود ) خواست بهمون بپیونده و شبم خوابگاه ما بمونه (البته از دعوا کاری و این داستاناش بم گفتن که هیچ و من دعا دعا که دعوا راه نندازه یوقت) بهمون پیوست رفتیم شام و بستنی و ذرت خوردیم جاتون سبز بعد اصن این یارو یه وضعی بوداا یجا می خواست ته یه ماشینو بلند کنه بزاره وسط خیابون حالا ما نکن همچی میگفت حال میده که پلیس اومد و بی خیال شد دیگه تو خیابون که راه میرفتیم به عالم و ادم تیکه مینداخت و یه چشم غره میرفت اصن کسی چیزی نمیگفت بمون یعنی جرعت نمیکرد چیزی بگه  (حالا فکر کن اون اینجوری ما چهارتام ۳ تامون بدنساز و اون یکیم بدنساز قدیمی ولی هیکل گنده )

اخر شب با ماشین تو خیابونا که میرفتیم و دیگه به سمت خوابگاه بودیم اقااا این اینقده تو خیابونا یهو دادو بیداد میکرد ملتو میترسوند اصن یه وضعی 😂🤦🏻‍♂️ دم کافه ها اینجور جاها که رد میشدیم ملت بیرون نشسته بودن این داد میزد زنبووور یهو همه از جا می پریدن 😂

اخر شب وقتی رفتیم خوابگاه منو دوتا دوستم نشستیم لب تخت این لباس عوض میکرد با دهن باز نگاش میکردیم یه هیکل داشت اصن عااالییی

یه سریم شبای احیا بود اقو مارو برا اولین بار با همون دوست اولی که گفتم بردن بیرون بریم احیا و اینا (کلا دوبار من باش بیرون رفتم ) اولش که نشستیم لب خیابون هندونه خوردیم جاتون سبز 😐😂😂 بعدم رفتیم شاهچراغ اقو از لحظه ای که رفتیم بو پای ای پسره هممون روانی کرداا فقط برا بقا تلاش میکردیم و یه نیم ساعت اکسیژن ذخیره بیشتر نداشتیم تش گفتیم خوابمون میاد بیا تا بریم حالا اون یکی رفتیم که کلا سه کار میکنه میگفت نههه زوده بشینیم 🤦🏻‍♂️ 

 


۹۹-۶-۰۱ ۶ ۱۱ ۹۴

۹۹-۶-۰۱ ۶ ۱۱ ۹۴


۱ ۲ ۳ ... ۳۲ ۳۳ ۳۴

یه پسر مثبت متولد 77 که تنهاست ودوستی نداره اینجا بی پرده می نویسم از روزهام از خوشی هام ودردهام و...
بنظرم گاها دوستای مجازی خیلی واقعی تراز دوستامون توی دنیای واقعی هستن
صبورم ، خوش خندم ، خوشحالم ، رویا پردازم (توی رویاهام زندگی می کنم)، عاشقم و....
از زندگی عقب افتادم اما هیچ وقت از زندگی و اهدافم دست نمیکشم