تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
روز نوشت های یک بچه مثبت تنها


اخه این شانسه من دارم ، ترم یک مشروط شدم رفت ، کلا ۱۹ واحد برداشتم بعد فقط ۹ واحدشو پاس کردم . ریاضی نپرم کم بوده بهم اضاف کرده داده ۹.۹ خوب بگو یه حل دیگه میدادی پاس بشیم بره دیگه . مبانی رو که تصحیح کرده نمرم شده ۹.۶۴ اخه من موندم این ۰.۳۶ رو از کجا کم اورده که من پاس نشدم . فیزیکم بهم داده ۹ بعد این همه رفتم کلاس حل تمرین که نمره اضافی داشته ، حالا اسمم تو لیست نیست هرچیم میگم کو گوش شنوا ، شماره اون دختره که حل تمرینم برگزار میکرد پیدا نکردم . دارم به این نتیجه میرسم که نکنه باهام خصومت شخصی دارن . فعلا که خودم برا هیچ کدوم از روئت اوراق نرفتم و دوستامو (دختر و پسر) فرستادم برام چونه زدن ولی خوب یه دوست دارم قرار شده از ادبیات واسم نمره اضاف بگیره تا مشروط نشم. نکته جالب امروز این بوده که دختر تپل جا اینکه واسه خودش و پاس شدنش چونه بزنه کلا واسه من با استاد صحبت میکرده و چونه میزده (عشق چه ها که نمیکنه )  


۹۷-۱۰-۲۹ ۵ ۵ ۵۲

۹۷-۱۰-۲۹ ۵ ۵ ۵۲


اینو کامل نوشته بودم و قرار بود قبل شلم شومبا بزارمش ولی یهو پاک شد . 

 اقا دارم دنبال دکمه گو خوردم میگردم ، بعد از اخرین امتحان راهی خونه شدم و ماجرای تولدو کامل واسه مامانم تعریف کردم اونم خیلی استقبال کرد ،  منم گفتم بزار عکسامونو نشونت بدم ، یه سری از عکسای دست چین شده رو نشونش دادم ، تا دخترام تو عکس دید دیگه همچین خوشش نیومد و گوشیمو گرفت و هی خودش عکسا این ور اون ور میکرد و زوم میکرد ، بیشتر از چندبار هر عکسو نگاه کرد. این بار دومی بود که عکسامون نشون دادم از بد روزگار دوباره الف جلو من وایساده بود مثل عکس قبل  ، که سری قبل این واسه مامانم سوال شده بود که چرا جلو منه ، این سری هم براش سوال بود اما چیزی نپرسید و هی زوم میکرد رومون و فاصله هارو چک میکرد . سری قبل که عکسارو دید چیزی نگفت و یه نصیحت کوچولو با خنده و اینا بود اما این سری با یه خنده کوچیک و بعدشم نصیحت فراوان بود ، کلی بهم تذکر داد گفت اگه بابات این عکسو ببینه بهت تذکر میده ، چرا همش این دخترا دنبال شما هستن ، اگه علاقه ای این وسط پیش بیاد چی (از طرف ما) ، تو اینجور ادمی نیستی اگه علاقه ای از سمت اونا نسبت به شما شکل بگیره چی ، اگه بگیرنتون چی و... منم کلی تعریفشون کردم و گفتم مثلا فلانی اینجور حرکتی زد از گروه روندیمش(الکی) و فلان که مامانم استرس گرفت اگه بخواد انتقام بگیره چی  و شروع کرد به نصیحت و تعریف اتفاقات گذشته و ...

 قراره خونه بگیرم ، حالا مامانم میگه میدونی همه نگرانی ما اینه که تو بخوای رفیقاتو بیاری (اسم دخترا نبرد ولی منظورش به اونام بود) بعد اگه بگیرنتون چی میشه  ما نگرانیم و فلان ، بهش میگم مامان تو که منو میشناسی میدونی اینجور ادمی نیستم میگه بهت اطمینان کامل دارم میگم من حواسم به دور و برم هست میگه قبلا بود الان دیگه نیست . 

 حالا خوبه مامانم از ما کلا بی خبره و نمیدونه چقدر بیرون رفتیم ، چقدر صمیمی هستیم و...اگه اینارو بفهمه کلمو میپرونه. وقتی داشت عکسارو نگاه میکرد و نصیحت میکرد همش دل تو دلم نبود یهو یکی از دخترا پیام بده یا زنگ بزنه و حالا بیا و درستش کن .  

 به الف که گفتم میگه عب نداره مامانا همینجورن اگه اینارو نمیگفت باید شک میکردی به افسون میگم میگه دست مامانت درد نکنه از مام که بدش میاد ، یعنی نیام خونت (با ناراحتی ) میگم نه دیگه با ناراحتی میگه باشه میگه من می خواستم شبا که میترسم جل و پلاسمو جمع کنم بیام پیش تو بمونم حالا چکار کنم و...  که اخرش ازم اکی گرفت که بیاد خونم . از این به بعد باید خیلی پوششی پیش برم .

ولی خوب دخترام به خانوادشون که گفتن عکس العملشون خوب بوده ، مثلا الف میگه گاهی کنار بابام باهاتون چت میکنم و پیش مامانش ویدیو کال میزنه ، افسون که جلو مامانش باهام حرف میزنه ، حتی داداشاش سلامم میرسونن ، بس که تعریف منو کرده مامان و باباش ازم خوششون میاد و سلام میرسونن. حالا منم که دنبال دکمه گو خوردن میگردم اخه حس میکنم مامانم یکم تو شکه و نگران  


۹۷-۱۰-۲۷ ۴ ۴ ۸۰

۹۷-۱۰-۲۷ ۴ ۴ ۸۰


1-امتحان زبان بود یک کلام نخونده بودم ، همینجوری رفتم سر جلسه ، افتادم پیش یه دختره از این چسی ها که قطعا بهم تقلب نمیرسوند و یجوریم رو برگشو گرفته بود ، یه چندتارو از رو دستش زدم یه چندتاییم از رو دست پسر جلویی زدم که اعتباری نداشت ، اخرای امتحان بود پاسخ برگمم سفید گفتم هرچه باداباد شانسی میزنم که یهو گفتم مگه اسکلم ، ۵۳تا سوال بود نشستم روزنامه وار خوندم و اونی که فکر میکردم درسته رو علامت میزدم ، شاید سر جمع ۵ دقیقه هم نشد ، نمره هارو زدن شدم ۱۵😎 من به همه گفته بودم نخوندم و گند زدم وفلا بعد اونا ۱۰ تا ۱۳ شدن یعنی می خواستن بکشنم 

 2-صبح داشتم میرفتم که یه ماشین صاف عمودی زد به ماشینم و در خودمو و در عقبو داغون کرد بعدشم عین خیالش نبود و هی میخندید و کلافمون کرده بود

 3-طبق معمول در حال چت با افسون بودم که بهم گفت بخدا بعضی وقتا شک میکنم که انسانی ، تو فرشته ای / همش بهم میگه مراقب خودت باش همش نگرانمه بهم میگه تو فکر خودت نیستی میگه زبونم لال اگه تو یه روز اتفاقی برات بیفته من باید چکار کنم اونوقت منم میمیرم

  4- کلا حس میکنم تودانشگاه بقیه فکر میکنن منو افسون با همیم (یجورایی خیلی شبیه همیم) ، تو دانشگاه یه دختره دیگه هست ق که چشش دنبال منه و بچه هام فهمیدن ، سر ادبیات منو افسون پیش هم بودیم که دوستای ق که دوست افسانه هم هستن اومدن و باهاش تو فاصله یه قدمیم یواشکی صحبت کردن و قشنگ معلوم بود درباره منو افسونه ولی خوب خیلی راحت ۳شو گرفتن یعنی افسون و من از فضولی دارم میمیرم

 5-اون شب چک کردم قبل خواب دیدم ۳ یا ۴ تا نظر دارم صبح ک۶ پاشدم خواستم جواب بدم دیدم ۱ هست !!!! 

 6-من نمیدونم چرا اینقدر شبیه دوست پسر الف هستم ، عکسامو نگا میکنه میگه وای مثل اونه بعد عکساش میفرسته میبینم اره / دیروز که واسه تولد خ تو پارک بودیم ، من تا خ رو بردم دور تر رسیدم یهو الف داد زد وایسین وایسین این بوی عطر مال کیه !؟ گفتم شاید مال منه بیا بو کن ، بو کرد یهو گفت وای اونم همینو میزنه ، نزدیک من نشیا ، منم هی اذیتش میکردم آی حال داد    


۹۷-۱۰-۲۶ ۷ ۲ ۷۷

۹۷-۱۰-۲۶ ۷ ۲ ۷۷


 از چند وقت قبل برنامه داشتیم واسه تولد دوستم خ که بعد کلی بگیر و ببند و اعصاب خوردی توی گروه قرار شد بعد اخرین امتحان یه کوچولو غافلگیرش کنیم (کلش فکر من بود) صبح رفتم دانشگاه هی گوشیم زنگ می خورد و مجبور بودم یواشکی حرف بزنم ، هی بهم پیام میدادن ، افسونم که هی چشم و ابرو میومد و کلا ضایع بازی دراوردن که دوستم خ میگفت عوضی تو داری یه کارایی میکنی و زیر ابی میری . خیلی ریز کارت عابرمو  دادم به دخترا که بعد امتحان برن هرچی لازمه بخرن ، بعد امتحانی که گند زدم اومدم بیرون که خبر شدم خ می خواد بره ، ریختیم سرش و بکش بکش بردیمش پارک که یهو افسون با کلاه تولد دوید سمتمون کلاه رو گذاشت سرش بعدشم کیکارو اوردن و... من خیلی شیک تر می خواستم تولدو بگیرم ولی خوب بچه ها بی برنامگی کردن. این پسر لره هم که گند بازی دراورد و یکی از کیکارو زد صورت خ که گند زد به  لباساش و دماغشم یکم زخم شد ولی کلی خیلی خوش گذشت . کادو هم که هیچ کس نداد جز آ (مرغ عاشق) که اولش یه کلم کادو داد و برا مسخره بازی بعدش کادو اصلیشو داد ماهام که قرار شد شب ببریمش بیرون بهش کادو بدیم که براش کاری پیش اومد و برنامه کلا منتفی شد. برا ظرف(بشقاب ،چنگال ، لیوان) که رفته بودن بگیرن همه رو صورتی و دخترونه گرفته بودن که همون ظرفا یه دور سوژه خنده بود . توت فرنگیای کیکم توسط الف ربوده شد که همه می خواستن بکشنش. اون چاقو بزرگام که برا برش خریده بودن توسط دخترا کیکی شده بود و لیسش زده بودن که مجبور شدیم بشوریم . فشفشه هارم که هی اتیش میزدن اونم که سهم من بود الف ازم گرفت . برا شمع سنش هم که یه علامت سوال زده بودن نمیدونم چرا !؟ ولی خیلی خاطره انگیز و باحال شد   


۹۷-۱۰-۲۵ ۴ ۵ ۷۷

۹۷-۱۰-۲۵ ۴ ۵ ۷۷


من از خیلی وقت پیشا دوست داشتم و به این فکر میکردم که کارت اهدا عضو ثبت نام کنم اما خوب هی پشت گوش انداخته بودم ، دلیل اصلیم این بود که نمیدونستم چطور به مامانم اینا بگم چون میدونستم ۱۰۰% ناراحت میشن ، یکی دو بار به ذهنم رسید اول کارتو بگیرم بعد بهشون بگم که حس کردم درست نیست اینکار و اصلا دلم به کاری که یواشکی و بی اجازه باشه نیست . چند روز پیش ستاره یکی از وبلاگایی که دنبالشون میکردم روشن شد (سپید پوش) و در این مورد نوشته بودن با خوندنش مطمن شدم برا اینکار و امروز وقتی از شهر دانشجویی برگشتم و دور هم داشتیم چای می خوردیم بحثو پیش کشیدم و تا حرفمو خیلی خلاصه شاید تو ۳_۴ کلمه گفتم مامانم زد زیر گریه و کلی گریه کرد و بهم گفت دلمو شکوندی و... که کلی عذر خواهی کردم و شوخی و گفتم فقط می خواستم نظرتونو بدونم فقط همین ، حس کردم بابامم خیلی خوشش نیومد از حرفم اما کلی مامانمو دل داری داد و گفت که کار خوبیه و هر روز کلی ادم میان تا از طریق ما ثبت نام کنن . مامانم تاکید کرد که کار خوبیه و خودشم دلش می خواد ثبت نام کنه اما اخرش بهم دوباره گفت که با این حرفم دلشو شکوندمو با عث نگرانیش شدم و یجوری نه گفت شاید ، نمیدونم . اما مهم اینه که حداقل نیتمو فهمیدن و قطعا اگه یه روز اتفاقی بیفته برام همین کارو برام میکنن . پ ن : چند وقت پیش سر یه سری ارث و میراث که مونده بود با مادرم حرف میزدم و بهش حسمو به این دنیا که کاملا برام بی ارزش و هیچ تعلق خاطری به این دنیا و مادیاتش ندارم گفتم و تحسینم کرد اما فکر کنم بیشتر با این حرفام ناراحتش کنم پس دیگه در این موارد باهاش صحبت نمیکنم   


۹۷-۱۰-۲۱ ۹ ۶ ۱۰۹

۹۷-۱۰-۲۱ ۹ ۶ ۱۰۹


۱ ۲ ۳ ... ۱۷ ۱۸ ۱۹

یه پسر مثبت متولد 77 که تنهاست ودوستی نداره اینجا بی پرده می نویسم از روزهام از خوشی هام ودردهام و...
بنظرم گاها دوستای مجازی خیلی واقعی تراز دوستامون توی دنیای واقعی هستن
صبورم ، خوش خندم ، خوشحالم ، رویا پردازم (توی رویاهام زندگی می کنم)، عاشقم و....
از زندگی عقب افتادم اما هیچ وقت از زندگی و اهدافم دست نمیکشم