تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
روز نوشت های یک بچه مثبت تنها


-از طریق بیان یه دوست خیلی گل پیدا کردم از اینجام بهش میگم مرسی که هستی
- خوب مام شنبه رفتنی هستیم ، در کل هفته پر مشغله ای هست علاوه بر اینکه صبح میرم شب برمیگردم باید دنبال خونه هم بگردم
-برا ثبت نام که رفتم یه عکس کم داشتم خودم از اولش میدونستم کمه گفتم بستشونه وقتی رفتم اونجا مرده گفت یکی کمه یهو با تعجب نگاش کردم گفتم مگه میشه گشت گفت نیست گفتم حتما افتاده اینقدر گشت گفت نیست گفتم حتما یجایی افتاده که گفت اشکال نداره :-)
-مستاجر مشکوک چندروزه که بلند شده
-اون روز یه مستاجر اومد هردوشون دکتر بودن خانمه از خونمون خوشش اومد ولی مرده نه قرار شد خبر بدن ولی خبری نشد
-فکر کن غریبه ها میدونن من چی قبول شدم بعد یه خاله و داییم نمیدونسته امروز فهمیدن اینم از حرفامون فهمیدن!!!!
-همه تا میفهمن کجا قبول شدم میگن وای خداروشکر دیگه اونجا جا داریم !!!یعنی عملا منو به عنوان مکان میبینن داییم دیروز میگه واسه اینکه دست از پا خطا نکنه یهو دوست دختراشو بیاره هر چندوقت خودم بهش سر میزنم پدر بزرگ گرام هم به بابام سفارش کرده خونه دو خواب بگیره که وقتی بیان من برم اون اتاق درس بخونم مزاحمم نباشن
-واسه فردا استرس دارم البته نه زیاد یه کوشولو اصلا نمیدونم چی بپوشم و...
-دارم اتاقمو مرتب میکنم
-حس کمبود لباس بهم دست داده باید برم خرید
-کلی چیز واسه نوشتن داشتما ولی همه از یادم رفت!!!


۹۷-۶-۳۰ ۱ ۳ ۲۸

۹۷-۶-۳۰ ۱ ۳ ۲۸


این داستان بر اساس واقعیات است

صبح بیدار شدم (البته ظهر بود ساعت 10) از طرف پدر دعوت به کار شدم برا چیدن لیمو های درخت .
بعضی ها خوب میفتادن بعضی ها شوت میشدن و سر از ناکجا اباد درمیاوردن بس که بابام محکم میزد
بنده حقیر وظیفه جمع اوری رو داشتم ،زیر درخت داشتم لیمو جمع میکردم و پدر محکم به درخت ضرباتی رو وارد میکرد که لیمو ها بریزه، لیمو ها مثل خمپاره به سمت من میومدن برا از پا دراوردنم اما من که دشمن فرضی بودم با مهارت هرچه تمام تر جا خالی میدادم و کارم وقتی سخت تر میشد که به دلیل لخت بودن باید حواسم میبود خار به بدنم وارد نشه اما خوب زمین و زمان دست بهم دادنو بالاخره دوتا از خمپاره های دشمن به پس گردن و پهلوی من اصابت کرد و منو زمین گیر کرد اما من کسی نبودم که جا بزنم همچنان به مقاومت و جمع اوری لیمو ادامه دادم و حتی شاخه های خشک پر خار رو هم با قیچی چیدم اما حرکتم انقدر حساب شده نبود چون دور و اطراف خودمو مین گذاری کرده بودم و هرلحظه امکان داشت به خودم اسیب بزنم بعد از اتمام کار شروع کردم به خنثی سازی اما یک لحظه پایم لغزید خواستم بیفتم سعی کردم دستم را بر زمین بگذارم و خودم را حفظ کنم اما اما شد انچه نباید میشد یک خار به تمام در انگشت شستم فرو رفت بلد فریاد زدم نهههههه و بعد سعی کردم به ارامی بیرون بکشمش تا از اسیب های احتمالی پیش گیری کنم اما باز هم من کسی نبودم که کنار بکشم عزمم را جزم کردم و خود رابا هر بدبختی بود از منطقه الوده بیرون کشیدم و شروع به جمع اوری لیمو های دیگر کردم حین جمع اوری با صحنه ای درد ناک مواجه شدم بغض گلویم را گرفت اشک از گوشه چشما بیرون می امد و به ارامی روی گونه هایم میغلتید و به زمین می افتاد یکی از لیمو ها حین فرود به دلیل وزیدن باد های مخالف بر روی یکی از تیز ترین و برنده ترین خار ها افتاده بود و جان به جان افرین تسلیم کرده بود ،چه لیموی زیبایی بود به ارامی پیکر نحیفش را خارج کرده و در آغوش گرفتمش و گریستم تف به این دنیای ناعادلانه و ظالمانه
در پایان با خستگی هاو مجروحیت های فراوان خسته و نالان ادامه پاک سازی منطقه را به سرگرد پدر فتل سپرده و به داخل منتقل شدم


۹۷-۶-۲۸ ۱۸ ۳ ۱۳۴

۹۷-۶-۲۸ ۱۸ ۳ ۱۳۴


بی ربط: دیشب برا دومین با تو زندگیم احمق شدم و رفتمو موهامو کوتاه کردم، خیلی کوتاه ،خودم زیاد راضی نیستم اما بقیه میگن خوبه !!!بار اول موهام تا رو چونه ام بود یهو رفتم ارایشگاه گفتم سرمو ماشین کن وبعدشم یک عمر پشیمانی :-(
بابام در کل از دستم ناراحته واسه قبولیم ازم انتظار بیشتری داشت ، بعدش راضی شد چون دوست داشتم رشته رو ولی بقیه ناراضیش کردن تقریبا اما بازم هوامو داشت و داره .
امروز صبح رفتیم واسه ثبت نام وقتی بابام از مسیر کمربندی بردم قید اون دانشگاهو زدم و گفتم ولش کن اما محیطش و شهرکش به دلم نشست به دل بابا و مامانمم نشست (یه جای دنج و ساکت) بعدم فهمیدم راه بهتری هم هست و کیفور گشتم . توی اطلاعات دانشگاه نزده بود خوابگاه داره اما وقتی پرسیدم بهم گفتن که داره اما من چیزی به خانواده نگفتم چون دلم می خواست خونه بگیرم و تنها باشم چون هم راحت تر بودم و هم به یه سری ایده ها و برنامه هام میرسیدم، تو سالن که رفتیم واسه ثبت نام مادرم داشت فرم هارو برام پرمیکرد که بابام رفته بود همه چیزو برام پرسیده بود و خیالش جمع شده بود (راه رفت و برگشتم و...) یهو دیدم سر یکی از میزاوایساده (امور رفاهی) همون موقع فهمیدم که فهمیده البته خودم یکمم عذاب وجدان گرفته بودمو می خواستم بگم که بابام گفت کلی خوابگاه خودگردانم دارن ولی بعدش از مامانم پرسیدم گفت بابات گفته براش خونه میگیرم راحت باشه وکه من بیش از پیش عاشق پدر گشته و با خیالی اسوده به کارهای خود رسیدندی.کلی سرپا وایسادمو کارامو کردم و داستانی داشتیم برا تاییدیه مدرکم(دفتر پیش خوان) و نطام وظیفه (پلیس +10)که کلی طول کشید .
کارت دانشجویی رو هم به دلیل بی تربیتی کردن دستگاه گفتن هفته دیگه بیا بگیر .
درکل 19واحد بهمون دادن: کامپیوتر-معارف-فارسی-فیزیک-ریاضی-زبان-مبانی کامپیوتر که توی چهار روز اول هفته خلاصه میشن ولی ساعتاش یجوریه این کلاس که تمومه بعدی شروعه یعنی این بین باید مثل اسب بدویم بریم کلاس اونوری!!!
یه دختره مو زرد بود مامانم گفت اونو ببین گفتم خوب گفت خداشاهده بفهمم رفتی سمتش خونت پای خودته نه که بعدم بیای که عاشق شدمو اینو می خوام و...(البته همش شوخی و با لحن های خاص با کلی خنده) دختره انگار یجوری بود کلی هم زشت بود در کل بنظرم سالم نبود
یه پسره هم بود عجیب غریب همه جاش تتو بود فکرکنم بدنشو با دفتر نقاشی اشتباه گرفته بود
سعی کردم امروز ادم خوبی بنظر بیام و چند نفری که سوال داشتن رو راهنمایی کنم
یه خانومه یهو از پشت سرم صدام زد برگشتم گفت ببخشید شما چه رشته ای هستین گفتم کامپیوتر یه سر تکون داد و تشکر کرد و رفت!!
بعد از ثبت نام واقعا مغزم ازاد شد و یباری از روم برداشته شد بماند که بار سنگین تری رو شونم قرار گرفت راستی من ثبت نام کردم و از شنبه کلاس دارم اونجا خونه هم ندارم !!بابام میگه هفته اول کلاس تشکیل نمیشه نمی خواد بری(خیلی فهمیدس ) ولی بقیه میگن نه باید بری .


۹۷-۶-۲۷ ۱۰ ۲ ۷۴

۹۷-۶-۲۷ ۱۰ ۲ ۷۴


دیشب ازم دعوت شد رفتیم بیرون شهر (با موتور)
البته بعد مراسم حسینیه تقریبا ساعت 12. برا شب نشینی مجبور شدیم از یه دیوار بریم بالا اخه رو پشت بام نشسته بودن کلی تعریف کردن حسابی خندیدیم پایین اومدن بد بود کفش منم مناسب نبود .
تقریبا ساعت 2بود اومدم خونه اگه میشد بیشترم می نشستیم ولی دیگه من برگشت اخه کلید نداشتم
گروه خوبی هستن ولی من پیششون وا ندادم که اره با منم اینقدر بخوان شوخی کنن و بریم تفریح و مسافرت اما دلم می خواد باهاشون صمیمی تر بشم ولی حس میکنم اینکه تو جمعشون خودمو نگه دارم بهتره .
در کل یه سری شوخی ها دارن و کارایی که یجورایی کلی کیف میده و از طرفی میگم کار من نیست اما میدونم که هیچ وقت قد اونا جوانی نخواهم کرد

***اصلا انتظار نداشتم ازم دعوت کنن معمولا کسی جایی دعوتم نمیکنه !!نمیدونم چرا:-(


۹۷-۶-۲۶ ۱۲ ۴ ۹۰

۹۷-۶-۲۶ ۱۲ ۴ ۹۰


بعد از کلی اعصاب خوردی  بالاخره سایت با این سرعت افتضاحش جون کند و بالا اومد و ما هیچ ما نگاه :-|

هیجا قبول نشدم o_O !!!!مگه داریم مگه میشه 

خوب فردا یا پس فردا باس برم واسه ثبت نام و هفته دیگه کلاسا شروعه البته هفته اول کلاسا که نباید تشکیل بشه مگه نه

نه خونه گرفتم و نه هیچیه هیچی بقول معروف آسمو پااااسم (ولی عاشقونه یه دل دارم که داشتنش گرونه)

من توکل کردم به خودش هه چی رو باهاش درمیون گذاشتم حتما درست ترینش همین بوده


۹۷-۶-۲۵ ۸ ۳ ۸۳

۹۷-۶-۲۵ ۸ ۳ ۸۳


۱ ۲ ۳ ... ۸ ۹ ۱۰

یه پسر مثبت متولد 77 که تنهاست ودوستی نداره اینجا بی پرده می نویسم از روزهام از خوشی هام ودردهام و...
بنظرم گاها دوستای مجازی خیلی واقعی تراز دوستامون توی دنیای واقعی هستن
صبورم ، خوش خندم ، خوشحالم ، رویا پردازم (توی رویاهام زندگی می کنم)، عاشقم و....
از زندگی عقب افتادم اما هیچ وقت از زندگی و اهدافم دست نمیکشم