تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
روز نوشت های یک بچه مثبت تنها


۸ مطلب در مهر ۱۳۹۷ ثبت شده است

این پست شاید خیلی طولانی بشه امیدوارم حوصله کنید بخونیدش ، پیش پیش ببخشید :-)
دوشنبه صبح رفتم دانشگاه تو سالن ورودی بودم که اومدم به میز پلاستیکی تو راهرو تکیه بدم که زوار میز از هم در رفت پهن شدم وسط سالن بسی بهم خندیدن آب شدم از خجالت .
بعد از کلاسا تو حیاط دور هم جمع بودیم و داشتیم خدا حافظی میکردیم که پیشنهاد دادن بریم بیرون ، کاملا یهویی (قبلا بیرون رفتن دوشنبه کنسل شده بود) دوتا اسنپ گرفتن برا رفتن ما گروه اول سوار شدیم و حرکت کردیم حدود 20متر رفته بودیم که مقصدو ازمون پرسید و فهمیدیم اشتباه سوار شدیم و پیادمون کرد برگشتیم دم دانشگاه دیدیم بقیه رفتن یه اسنپ دیگه گرفتیم ، به اونام زنگ زدیم گفتیم اینجوری شده دیگه نمیایمم و کلی اذیتشون کردیم .
من بودمو 3تا از دخترا ، وسط راه یکیشون خواست حساب کنه که سریع دستشو پس زدمو خودم حساب کردم ، راننده گفت یه پونصدی داری گفتم نه ، از اونا پرسیدم یهو افسانه گفت چرا من دارم بعد یهو گفت فتل برگشتم ، کیف پولشو داد بهم !!! گفتم این چیه گفت یه پونصدی داخل فلان زیپشه دربیار ، یکم دست دست کردم دیدم روم نمیشه کیفشو پس دادم گفتم اگه میشه خودتون بهم بدین بی زحمت و کلی بهم خندیدن .
ما با وجودی که دور تر حرکت کرده بودیم اما زود تر رسیدیم دم باغ کلی توریست بود وقتی ما پیاده شدیم همه یه لبخند خوشکل بهمون تحویل دادن و اخرش یه خانمه ازمون خواست که وایسیم و عکس بگیریم من نرفتم پیش دخترا برا عکس ولی تا نرفتم ازشون عکس نگرفت .
بچه ها رسیدن ، رفتیم داخل کلی گشتیم و عکس گرفتیم (تکی ، چندتایی ، دست جمعی) بعدشم که الکی الکی فاصله انداختیم که اون دوتا مرغ و خروس عاشق باهم تنها بشن (یه نم بارون زد هوا دونفره دونفره بود).
بعدشم یه مسیر زیادو برگشتیم و رفتیم ایستگاه تصفیه خون !!!! اب انار خوردیم ( الوچه هم توش بود) جاتون سبز خیلی خوشمزه بود ولی چون معدمون خالی بود منو دوتا دخترا حالمون بد شد و ضعف رفتیم دیگه با اجازتون کلی رفتیم تا سفره خونه پیدا بکنیم که پیدا نشد ، رفتیم یه فست فودی لاکچری وقتی از در فست فودی اومدیم بیرون سریع ریموت درو زدن و تعطیل کردن !!! بدبختا داشتن تعطیل میکردن که ما رفتیم .
بعدم همون مسیرو کلا برگشتیم و تیکه تیکه از هم جدا شدیم .
پ ن : حدیث تنها هم گروهیمونه که کامپیوتر نیست و معماریه یه تیکه چوب داشت اینقدر مراقبشون بود که نشکنه ولی تو اخرین نقطه خدا حافظی خورد تو پای افسانه و شکست
روز فوق العاده ای بود هر تیکش یه مسخره بازی دراوردیم و کلی خندیدیم خوشحالم که دوستای خوبی پیدا کردم
پ ن :رسما یخا اب شد و باهم صمیمی شدیم منو که کلا با اسم کوچیک صدا میزنن و جوری رفتار میکنن انگار 10ساله میشناسمشون
پ ن : سینا و الهه ( سینا اول الهه رو دوست داشت) فاز و نولن شوخی شوخی تیکه میندازن بهم و در اخرش الی سینارو چنان ضایع میکنه ک سینا ترجیح میده بره تو افق محو بشه
پ ن : الهه عاشق یکی دیگس مام میدونیم و هی اذیتش میکنیم
پ ن : افسانه ظاهرا منو دوست داره بد نخ میده همه فهمیدن اصلا بر خوردی باهاش نداشتم یهویی اونقدر صمیمی شده که نگو


۹۷-۷-۲۵ ۵ ۲ ۱۴۴

۹۷-۷-۲۵ ۵ ۲ ۱۴۴


اقا چشم گوشمون باز شد رفت!!! امروز بین کلاسا پاشیدم رفتیم پارک نزدیک به دانشگاه یکم قدم زدیم که همون دختره (تو پستای قبل گفتم ) با دوست پسرشم اومدن ما که مستقر شدیم رفتن تو ماشین درم باز گذاشتن و رو به رو ما شروع کردن به عشق بازی کردن !!!! یه لحظه همه هنگ کردیم
بعدشم همش مسخره بازی دراوردیمو هی دخترا به ما تذکر میدادن یا ما به اونا اصلا یه وضعی بود .
بماند که اونا عمدا اینکارو میکنن و نمیدونم واقعا چی رو می خوان ثابت کنن ولی چیزی که به ما ثابت شد روی زیاد ، فهم کم ، شعور کم و... بود

 پ ن : احتمالا  یکی  دو روز  نباشم 



۹۷-۷-۲۲ ۴ ۲ ۱۲۹

۹۷-۷-۲۲ ۴ ۲ ۱۲۹


پیش پیش واسه طولانی شدنش ببخشید :-)
-من از دید دخترای کلاس : فتل خیلی مظلومه
-سر کلاس دختره اسم کتابی رو از یه پسره نچسب که همشم دلش می خواد تو چشم دخترا بیاد پرسید بعد یهو پسره گفت پدرامم !!! اصلا یه وضعی بود کل کلاس رفت رو هوا
-طبق گفته دوستان اینکه هی یه دختری میاد که تو چشمت باشه و خودشو نشونت بده و اینا یعنی ازت خوشش اومده! با این تعریف تعداد کسایی که از من خوششون اومده خیلی زیاده
-مستاجر جدید برامون اومده
-تنها رو صندلی توی راهرو دانشگاه نشسته بودم که چهارتا دختر اومدن پیشم نشستن و هی از پسرا تعریف میکردن اونجا بود که فهمیدم دخترام بعله ، کلی پسرارو زیر نظر دارن یه جاهایش حس میکردم یواشکی که حرف میزنن درباره منه که بدو یکیشون تذکر میداد (بخواطر برخوردایی حدس میزنم) بعدشم که تعدادشون بیشتر شد من محلو ترک کردم
-یه غذای دانشجویی خوردم که اشپزش هم اتاقیم بودشاید باورش براتون سخت باشه ولی هنوز زندم، همیجورش وضع معدمون داغون بود داغون ترم شد
-هم اتاقیم دو سه تا دوست دختر داره ، یه بند درحال حرف زدن هستن یا تلفنی یا تصویری ، دهن مارو سرویس کرده جالبش اینه دختره همه مارم میشناسه !!!
-چندین پسر دیدم خدای اعتماد به سقف ، چقدر رو دارن اینا
-کم کم می خوام باشگاهمو دوباره از سر بگیرم مردیم از بی ورزشی
-فیلم مصادره و لاتاری رو بالاخره دیدم لاتاری رو دوست داشتم ولی مصادره خیلی جالب نبود
-با اجازتون 3تا شلوار 2پیراهن و 3تی شرت رو با دست شستم :-|


۹۷-۷-۱۹ ۱۷ ۵ ۱۸۵

۹۷-۷-۱۹ ۱۷ ۵ ۱۸۵


اقو ما شنبه رفتیم دانشگاه یهو بچه ها گفتم واسه یکشنبه پایه ای بریم سینما که گفتم پایم حالو جریان چی بود قرار بود 3تا پسر بریم دخترام یه 5-6نفری بیان .
این دوستای ما جلو زبونشونو نگرفتن و 3تا پسر نچسب و بیشعور و تا حدی خسیس افتادن دنبالمون شدیم 6تا یه دختره هم تو دانشگاه هست بسی نچسب اونم افتاده بود دنبالشون و اومد.
بعد کلاس ماشین جدا حرکت کردیم اون دختر نچسبه هم دوست پسرش(اصلا بهش نمی خورد) با یه ماشین خفن اومد دنبالش و رفتیم .رسیدیم (دخترا تو ماشین همشون ارایش کرده بودن !)و رفتیم بلیط گرفتیم (فیلم هشتک=توصیه نمیشه) تا شروعش 1ساعت مونده بود پس اول رفتیم شهر بازی 3تا دخترا و 1پسر رفتن سوار یکی از وسایلا شدن و کلی مسخرشون کردیم حال داد بعدشم رفتیم بولینگ من که خیلی بهم چسبید تازه کلیم گل کاشتم .
بعدش رفتیم تنقلات خریدیم و رفتیم فیلمو دیدیم ،حقیقت من خیلی با فیلمه حال نکردم ، بعدشم سر شام خوردن اونجا صلاح نرفتن و برگشتیم .
من با ماشین یکی از بچه ها تا یه مسیر اومدم ،وسط راهم گفتم برام اسنپ بگیره اخه 2تا دخترا رو که دوست داشت سوار کرده بود نخواستم مزاحمش باشم ولی خوب یکی از پسرای دیگه هم که همرامون بود (بسی عوضی و گند) تا اخر مسیر ولشون نکرده بود کلی ضد حال به دوستم زده بود .
در کل روز خیلی خوبی بود ، یخا یکم اب شد ، بچه هارم شناختیم قرار شد اون سه تا پسرو با چندتا دخترا رو سری های بعد خط بزنیم
پ ن : سوژه فقط بوسیدن اون دختر پسره و دختره که به بچه ها سر دوست پسرش کلی فخر می فروخت ولی چنان کم محلی کردیم بهشون که حالشون جا اومد
پ ن:منو یکی از پسرا جدا از بقیه با دخترا میرفتیم یهو تو پله برقی مسابقه گذاشتیم بسی جالب بود
پ ن:امروز که رفتیم دیدم کلی عکس گذاشتن گروه همش از منو و دوستم !!!از پشت سر از یواشکی حرف زدنمون و... و هی بهمون می خندیدن تو عکسام کلا افتضاح بودیم :-( من کلا بد عکسم )


۹۷-۷-۱۸ ۴ ۵ ۱۳۲

۹۷-۷-۱۸ ۴ ۵ ۱۳۲


مثلا روز نوشته ولی در اصل پیش پریروز نوشته !!!
من از شب قبلش کلا حالم گرفته بود و دمق بودم صبحشم همینجور بودم تا که داداشم رفت و من و مامانم تنها شدیم که دیگه نشستم به درد و دل و گریه و کلا سبک شدم اخرشم مادرم بهم گفت ببخشید که ما لیاقت همچین بجه ای رو نداریم !
با اجازه گلتون من اصلا خرید واسه دانشگاه نکرده بودم !!! همون روز عصر رفتیم یه شلوار و دوتا پیراهن گرفتم قرار شد خریدای لباسی بعدمو با بچه ها برم یا یدور دیگه با مادرجان بریم ، کلی هم ظرف ظروف گرفت برام و اینقدر خرید کرد که یه چیزایی رو که میگفت فروشنده ها میگفتن خاننننم نیاز نداره والا نیاز نداره ، یه سینی بود مامانم اینقدر اصرار کرد بردارم و من مقاومت میکردم که نمی خوام بعد گفت وای فتل من خیلی دوستش دارم تورو خدا بردار دیگه که من دیکه مقاومت نکردم
رفتیم خرید لباس به اصرار مادرم یه پیراهن دو ایکس لارج پوشیدم که کلی مسخرم کردن ،بعدشم که رفتیم شلوار بگیرم من صدا مادرم زدم که یه شلوار سایز بزرگ تر برام بیارن (با شرت وسط اتاق پرو بودم ) یه ان مامانم درو کشید که باز کنه !!منم از اینور درو میکشیدم ، دست مامانم رفت لای در که سریع متوجه شد یعنی تا من پرو کردم و اومدم مامان و داداشم یه ریز می خندیدن بعدشم تو خونه که هی تعریف و هی خنده :-)
چند روز بود حال خانوادمون خوب نبود ، صبح جمعه هم که زن عموی بیشعورم سر دانشگاه حال مادرمو بد تر کرد ولی خوب خداروشکر باز حال خانواده خوبه خوبه


۹۷-۷-۱۶ ۴ ۵ ۱۱۸

۹۷-۷-۱۶ ۴ ۵ ۱۱۸


۱ ۲

یه پسر مثبت متولد 77 که تنهاست ودوستی نداره اینجا بی پرده می نویسم از روزهام از خوشی هام ودردهام و...
بنظرم گاها دوستای مجازی خیلی واقعی تراز دوستامون توی دنیای واقعی هستن
صبورم ، خوش خندم ، خوشحالم ، رویا پردازم (توی رویاهام زندگی می کنم)، عاشقم و....
از زندگی عقب افتادم اما هیچ وقت از زندگی و اهدافم دست نمیکشم